خواب دیدم...

دیشب خواب دیدم دارم توی یک مسجد باستانی با آجرهای خشتی و طرح های گنبدی  باید از راه پله ی تنگ و تاریکی که پله های بلند و پیچان داشت بالا می رفتم و اون بالا روی یه سری قالی کهنه و بی پرز کلاس زبان دارم!تعجب

بابابزرگ خدابیامرزم هم توی خوابم بود...نگران

وقتی بیدار شدم، دلم واسه دورانی (سال85-83) که کلاس زبان میرفتم تنگ شد!افسوس

پس نویس 1: من خاطراتمو با سالش تعریف می کنم ... یه بار یه دوستی بم گفت جوری میگی سال 87 انگاری الان 50-60 سالته!!!

پس نویس2: بماند از وقتی بیدار شدم که با درد وحشتناک دلم دارم دست و پنجه نرم می کنم، نمی دونم بدنم کی رضایت میده اندورفین آزاد کنه من که کم کم دارم تسلیم میشم شاید یه استامینوفن بخورم!افسوس

/ 4 نظر / 5 بازدید
هه هه...؟!

خوب شد بیدار شدی وگر نه میرفتی دوران شاه عباس سوم [خنده]

محمد

واقعا چرا زنا مث آدم خواب نمیبینن؟؟؟ خب میمردی همین کلاس زبان رو یه جا بهتر میدیدی؟؟ [چشمک]

محمد

اونارو دیدم ینی میخوای بگی الان دیگه خوب شدی و مث آدم خواب میبینی؟؟؟