سومین جمعه ی کاری زندگیم

امروز از 6 زدم بیرون از خونه ... رفتم سر کار ... الآنم با لباسم نشستم و امید دارم که بابا دلش به رحم بیاد و بعد یه هفته ی پرمشغله ی  خودم، خودش و مامان مارو یه سر ببره بیرون گردش (حالم داره از این کارم دیگه بد میشه چون حس حماقت بم میده ادامه دادنش!)

 

پس نویس:

چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم ؟... (فکر کنم بازم هورمون هام بهم ریخته .... حس عجیب و غمناکی برای نبود یکی که بودنش هم مجازی بوده رو دارم!!! ... یکی که دیگه نمیاد! ... هربار میام نت یه سره میرم پِیِ ش... اما نیست ... نیومده ... هربار دلم میگیره ....)

/ 0 نظر / 6 بازدید