مسئولیت زندگی رو باید پذیرفت...

امروز چندتا از بچه ها سر کلاس نبودن و منم به عنوان معاون خبرشو رو به خونواده هاشون دادم و در نتیجه با یه مادر نگران و گریان مواجه شدم که دخترش قرار بود پیش ما باشه اما در حال حاظر اینجا نبود و گوشیشم خاموش بود!!! خلاصه 10 دقیقه ای دلشوره ی یه مادر رو به چشم دیدم و کمی از اضطرابشم به من منتقل شد تا اینکه خواهرش خبر داد اومده خونه و ...

فهمیدم چقدر مادر بودن سخته!!!

بعد کار که رفتم یه سر خونه ی الی با نگرانی یه زن و شوهر هم مواجه شدم!

اونجا هم فهمیدم چقدر همسر بودن سخته!!!

تمام مسیر راه تو فکر بودم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که زندگی اگه بخواد به هدف آرامش وصل بشه باید تا آخر عمر مجرد موند ولی برای هدف کمال باید سختی هاشو پذیرفت و توی شرایط پراسترس موند تا بزرگ تر شد و رشد کرد!

با اینکه تمام  وقتمو پر کردم و قصدم اینه که هدرش ندم اما به نظرم حتی کارکردن الآنم با تمام دوندگی ها و سختی هاش بازم قدر کار کردن یه همسر جوون و تازه کار هم نیست... آخه اون از احساسشم سرمایه گزاری می کنه تو کارش در حالی که من تمام هدفم نگه داشتن درست احساسمه و نمی زارم لطمه ای به احساسم وارد بشه!!!

گرون تر از احساس پیدا میشه؟!

حالا حساب کنین احساس یه مادر به فرزند چقدر قیمتیه! 

(واسه اون مادر چقدر گرون تموم شده؟!)

 

/ 0 نظر / 11 بازدید