چند برگ از خاطرات

امروز دیدم بیشتر از 60 تا پست اینجا نوشتم و رفتم تو بخش یه لحظه ای زندگی دیدم چقدر خوبه که حس هامو نوشتم یجور یادگاریه.... دلم هوای دفترچه خاطرات قبلیمو کرد .... رفتم بازش کردم .... قبلا خاطراتمو نمینوشتم فقط هاله ی مبهمی از احساسمو مینوشتم .... مثل اینا:

این متن ها مربوط به دوران قبل تحولمه یعنی قبل آبان 91

یه نمونه از خاطرات نه چندان دلنشین:

بعضی اوقات حس میکنم توی یک خوابم! یک رویا ، چشامو تار میکنم و گوشامو سنگین تا بهتر حس خواب بهم دست بده! دلم یک خواب خوش میخواد اما رویاهای امروزم (که واقعی اند) اونقدر خوش نیستند که بشه اسمشونو جز کابوس چیز دیگه ای گذاشت!

 

اینم یه نمونه از خاطرات دلنشین:

امروز روز خوبی بود - شیرین - سبز مغز پسته ای - آبی - ملایم - مهربان و .....

 

پس نویس:

- خاطرات زیادی هست حال نوشتن نیست! شما خونده فرضش کنین!نیشخند

- وااااااااااای وقتی میخونمشون کلی ذوق میکنم چون حالا به تصورات و احساسای بچگونه ی اون زمانم فقط میخندم! خنده چه خوبه که یه تصمیم درست داشتم تا حالا بتونم به تصمیمای غلطم بخندم! خدایا ممنونم

- همیشه حس میکردم از نوشتن بدم میاد، منظورم قلم به دست گرفتنه ... حالا فهمیدم نوشتن کمبود زندگیمه چون اگه نت نباشه، تو ورق نوشتم و نت که هست همش اینجا پلاسم و مینویسم!

- و یه مطلب کاملا نامرتبط اینکه امروز 20 دقیقه تو محل کارم منتظر بودم بارون بند بیاد تا بیام بیرون... خدایا شکرت

/ 3 نظر / 5 بازدید
میس مهندس

نوشتن یعنی تزریق آرامش ... لینک شدی عزیزم [قلب]

رویا

سلام..خدایا شکرت و مرسی از حضورت الهه جان.. کل این صفحه رو خوندم و لذت بردم.. کاش این حس خوبت ب خدا همیشگی باشه و گرم بمونه..آمین.

سامورایی

نوشتن خیلی وقتا باعث میشه اون حال بدی رو که داری بیاری روی کاغذ و خیلی زود خوب میشی. حتا خیلی وقتا حال خوبتو با نوشتن موندگار میکنی. هر وقت فرصت کردی بنویس... هیچی مثل نوشتن آرامش بخش نیست[لبخند]