غرق در صندلی

تو صندلیم غرق شدم مثل یه دریای بزرگ، هربار روش میشینم میرم یه جای دیگه... میخوام بنویسم، میخوام بخونم، اما میرم توی جایی که فقط میبینم و حس میکنم چیزایی مثل بوی بابونه های تازه در اومده! دلم نمیخواد دربیام، نمیخوام زنده بمونم. گاهی میخوام همیشه غرق باشم، غرق احساس هایی که به زور فراموششون کردم، غرق گناه هایی که از یادآوریشون غم تو چهره ام میشینه، غرق ایستادن زمان، غرق چقدر زندگی کردم به زنده موندنم، غرق تو، خدا، عشق و اشک و خیلی چیزای دیگه؛ گاهی نمیتونم غرق شم چون قبل ترش غرق دنیا شدم! یهو میبینم یه صفحه رو خط خطی کردم و دلم حتی یه ثانیه هم قلمش رو تکون نداده بوده! گاهی چند صفحه میگذره و من نمیفهمم دلم بیکار مونده، وقتی می فهمم ، مچم درد میگیره، گردنم خم میشه و از رو صندلی بلند میشم.

/ 1 نظر / 7 بازدید