باور متضرر نشدن

تا به کوی تو هجرت کنم، جان از تنم برود

تا به دیدار تو لایق شوم، سو از چشمم برود

                                                                     منتهی میدانم عشق تو از جانم نرود که نرود

 

متنی که امشب مینویسم ، مثل هر شب نیست، دارم با دلی پر از لرزش و ذهنی پر از نگرانی مینویسم...

به باوری رسیدم که دیدمو به زندگی تغییر داده. باوری که چون احساسش میکنم نمیتونم تو یه کلمه جاش بدم! حسش میکنم، تو تک تک لحظه هام جاریِ. وقتی تو صندلی نشستم و ماشین داره منو به مقصدم میرسونه؛ دیگه نمیتونم مثل قبل بشینمو به خیابونای تکراری زل بزنمو یه موزیک از هندزفری بره به جنگ تارای صوتیم؛ باید درگیر دونستن شم! باید درگیر فهمیدن و عمل کردن بشم! باید صدای نکره ی استاد رو تحمل کنم اونم با نویز های میکروفنش تا از توی حرفاش شلاقی پیدا کنم که اسبای مخم رو به حرکت سریع تر وادار کنه.

باور من به تنهایی داشتن فقط امروز نیست، اینه که باید بابت همه چی که توش اهمال کردم جوابی قانع کننده داشته باشم! بابت غرور بیخودم، ریاکاری هام، عجله هام، ندیدن زمان که کنارم پیر شده و معلوم نیست تا کِی پیشم میمونه، حتی قطره های آبِ اضافی و تمیزی که چون شیرو دیر بستم، رفتن تو راه فاظلاب! و ....

سخته، خیلی زیاد...

جدیدا زود زود دارم به یه چیزایی میرسم و جالبیش اینجاست که بازم هرچی بهش میرسم این حسو بم میده که هنوز هیچی نفهمیدم!

خداجون عظمتت رو شکر خودت یاریم کن میدونی که بدون تو نمیتونم

 

پس نویس:

- یه تنه باید تابستون مدرسه رو بگردونم و شاید کل ترم بعد رو!

- دلم یه باغ روی کوه میخواد که برم بلندترین جای باغ و به درختاش نگاه کنم و حس کنم کسی رو دارم که بتونه بدون اینکه بگم منو اونجا ببوسه ، مثل بوسه های یهویی خودم از اونایی که دوستشون دارم.

- امروز فقط 15 دقیقه نینی رو دیدم و خیلی بهم دیدنش چسبید، منو دعوت میکرد باهش برم بیرون؛ اونقدر معصومانه این کارو کرد که دلم کباب شد که نمیتونستم.

- امروز سبز روشن ، بنفش تیره و زرد اُکر بود.

/ 5 نظر / 8 بازدید
من او

این یعنی رشد یعنی تعالی... روزهات رنگی رنگی عزیزم

من او

الهه جان با اجازهخ لینک شدی[چشمک]

سامورایی

تو می‌تونی چون خودت میخای... میدونم همه‌ی تلاشتو برای بهبودی وضع زندگی و اطرافت میکنی. رنگ بنفش رو دوس دارم... [لبخند]

نازنین

سلام خسته نباشی ..تا عشق و رسیدن به معشوق باید خیلی سختی بکشی ....رها بشی در بیکران اونوقت خدا رو نه یه قدم جلو و نه پشت سرت و نه بالای سرت میبینی .......بلکه خدا رو همگام با خودت و درکنار خودت حس میکنی کافیه فقط بخوای تا به معشوق واقعی برسی